سلام آقای غریب
می گویند تو اینجا از همه غریبتری
و در غربتت چشمهای آسمان همیشه ابری است
اما بغضش نمی ترکد
و ماه گرسنه بر صحنت می نگرد
همیشه اندوه نگاه تو سیرش می کرد
موجهای کویر هنوز پریشانند
پرند از از گرد و غبار روزگار بر چهره آهوان
آهوانی که پناه تو را بهار می دیدند
و در سایه دستان غریبت
ازنجابت سرشار
و خیسند از اشکهای شکارچیانی که از مهربانی تو
دیگر شکار آهو نمی روند
و با نگاهی پر از شرم
و صدایی گوش آشنا اما غمگین
با زه کمان خود چنان می نوازند
که از عظمت منظورشان هنوز کوه می لرزد
اما باری سنگین
پر از گدازه های آتش عشقت بر دوش کویر است
هر چه می سوزد سینه اش روشن نمی شود
شاید این روشنی را باران ببیند
و از خاک خیس سبز شود یک گل
او تشنه آب است،از واژه باران گم
و از خورشید داغ دلسیر
چنان آفتاب خورده که گردبادی
پیکر پوسیده اش لخت خواهد کرد
آخرین بار دعای تو بر او باران بارید
و از قنوت رفتنت هنوز خشک است
میان هیاهوی غربت تو
و در صحن دلربای حرمت
دخترکی یتیم می بینم
که ضریحی در آغوش
خدا را به آن قسم می دهد
که این زمانه رسوا نجابتش نگیرد
ونوجوانی زیبا می بینم باچشمانی خیس از اشک
خیره برگنبدی زرد
در تمنای وصال عشقی شیرین دستهایش در آسمان ایستاده می بارد
ومادری هم پر از اشک التماسی که نمی دانم برای چیست در این حریم بارانی
سر به سجده شکر صمیمانه می گرید
اینجا غریب نیست برایم
عطراین هوا بوی خانه خدا می دهد
بوی مدینه ،عطر کربلا
بوی جمکران اینجا هم می پیچد
چقدر هوا فرق دارد
دلم سرخوش است و نبضم عشقی می زند
من هم با مردمان اینجا همصدا یک نام صدا می زنم
یا رضا یاغریب الغربا یا ضامن آهو
آری اینجا حرم تو است یا مولای غریب
اما تو که غریب نیستی ،چشم این همه عاشق از خوزستان تا سرخس ،از ارس تا عمان همه زیر پای تو فرش است
و قامت دلهای سبز این سرزمین قدمگاه تو تا عرش است
و صدای این همه مجنون تو در تمام کوچه های دیارم وقتی تو را یاد می کنند می پیچد
آری تو غریب نیستی ،چون
گلدسته ات فروغی دارد
که از پشت دیوارهای بلند این شهر پیداست
وگنبد طلایت استجابتی دارد که در یک نگاه
بغض سینه هر رهگذر می ترکد
صحنت پر از شمیم سلامها ی عاشقان مهدی فرزند تو است
زائران در این هوا ربنا ربنا می گویند و باز آرزوی فرجش دارند تا از غم بگریزند
ایوانت غرق نفسهای پاک
واز قلبهای یکرنگ پر خیره در این همه زیبایی است
از هر زیبایی که دلم می خواهد اینجا می بینم
وخودم چون کودکی بی خبر از مادر
گرد ضریحت پروانه وار در طواف عشقم
روبروی گنبد و گلدسته ات و به هوای دیدنت
یک پیر زن خیره بر رخ مهتاب بی صبرانه می گرید
ملکوت است ،مربعی سبزو پنجره ای از شبکه های فولاد
که هزاران التماس در هر شبکه جاری است ،هزاران آرزو ،هزاران دعا و...
اینها همه تصویر خوابی بود که دیشب سراغم آمد
من هم به دیدارت خواهم آمددر بیداری اما
با کسی رها از قفس تیره اندوه های گاه و بی گاه
و خواهم آمد روزی نه خیلی دور ،
اما اکنون ،دلخوشی ام تنها
قاب عکسی کهنه بر دیوار است
که در آن گنبدی زرد خود نمایی می کند
و گرد آن صحنی است از شمیم گلهای محمدی سبزتر
که چهار دیواری اش نور مهتاب است
وقتی دلم می گیرد
این قاب در آغوش می گیرم
و خیره در آن سیاهی ازچشمانم می شویم
اشکهایم روی گونه ام می لغزند
و غبار از چهره زردم می زدایند
لبم از شیرینی احساس لبریزمی شود
وهمه رازهای پنهان سینه ام در ضریح تو می ریزد
ذکر تو انبوه گناهانم بر باد خواهد داد می دانم همینگونه است
یا رضا در تخیل خویش با توبال می گشایم ، پرواز می کنم
میان دشتی از گلهای نرگس و مریم
از کبوتران صحنت آسمانی تر
سفره دل پیش تو باز می گذارم
و تا اوج رفتن به کبوترانت دانه می پاشم
چشمهای بی فروغ از یاران و رهبران پر سر و صدای من (هوچیها)
همه درها بجز درگاه تو به خویش بسته می بیند
این دستهای تاول زده هم استجابتی دارند
نوازش تو را می خواهند
دستانم غریبم گیر